غزل 1 | دور از رخ گلفام تو در سینه دارم خارها
دور از رخ گلفام تو در سینه دارم خارها
درد تو با جان و دلم تا حشر دارد کارها
از مهر روی گلرخان در سینه دارم خارها
آتش به جان و دل زنند این آتشین رخسارها
بر روی ما ای باغبان بگشا درِ گلزارها
تا کی به حسرت بنگریم از رخنهٔ دیوارها
هرگز نکردی تو وفا بر وعدهای ای بیوفا
در بیوفاییها تو را من آزمودم بارها
وصلت کجا روزی شود روزی مرا ای دلستان
جان داده مشتاقان بسی از حسرت دیدارها
مانند تو یوسف رخی پیدا نخواهد شد دگر
هر چند با نقد روان گشتیم در بازارها
بر عاشقان خستهدل زآن لب ببخشا شربتی
افتاده بین بر خاک ره از هر طرف بیمارها
از حسرت کوی بتان خاقان بود نالان همی
مانند بلبل روز و شب از دوری گلزارها
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.