فتحعلی‌شاه

غزل 14 | چو او رفت از پی‌اش جانم روان است

چو او رفت از پی‌اش جانم روان است

زمام جان به دست ساربان است

جرس را این همه آه و فغان نیست

دلی گویا میان کاروان است

به کویت هر که ای جان، جان سپرده است

ز شور روز محشر در امان است

فکنده سایه بر تو چتر شاهی

چو ماهی کآفتابش سایبان است

نهادی بر زمین تا پای از ناز

زمین را نازها بر آسمان است

نشسته بر رخت تا ظلمت خط

چو آب زندگی اشکم روان است

نهان در پیرهن خاقان تن او

گلی گویا به زیر پرنیان است

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.