غزل 42 | به ملک حسن کنون چون تو پادشاهی نیست
به ملک حسن کنون چون تو پادشاهی نیست
به خیل پادشهان چون تو کجکلاهی نیست
گریزگاه جهان کوی توست میدانم
به غیر سایهٔ تو هیچ جانپناهی نیست
ز دست جور تو جانا کجا توانم رفت
کجا روم که به غیر از تو دادخواهی نیست
برای قتل من از من گواه میطلبی
به غیر زخم تو بر دل مرا گواهی نیست
ز بس که اشک فشاندم به وادی غم تو
نخورده آب ز چشمِ ترم گیاهی نیست
ز بس نمانده ز هجر توام توانایی
توان آن که توانم کشید آهی نیست
گناهکارم و در روز حشر ای خاقان
امیدوار از اینم که بیگناهی نیست
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.