فتحعلی‌شاه

غزل 65 | کیست که عرض شوق من جانب یار من برد

کیست که عرض شوق من جانب یار من برد

قصهٔ درد و داغ من سوی نگار من برد

دلبر جورپیشه را جور و جفا بسی نمود

آه که خواهد آن همه در سر کار من برد

چون که به کوی او شدن نیست کنون میسرم

کاش که خاک چون شوم باد غبار من برد

هندوی فتنه‌زای تو گیسوی دلبرای تو

این تن من به خون کشد آن دل زار من برد

کشت و نبرد بسملم یار ز لاغری بلی

صید ضعیف را کجا شاهسوار من برد

نیست ز مهر اگر دمی جست قرار در برم

جست قرار در برم تا که قرار من برد

خاقان در هوای او ترک دیار کرده‌ام

باد غبار من مگر سوی دیار من برد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.