غزل 76 | خِوی از آن سیمبدن میریزد
خِوی از آن سیمبدن میریزد
از صدف درّ عدن میریزد
وه چه رفتار که در هر قدمی
ناز در صحن چمن میریزد
خاک نعلین تو را گر ببرند
به خَتا مشک ختن میریزد
بس که داغ تو به دل جا کرده
لاله از جیب کفن میریزد
عشق هر جا که نهالی بنشاند
بارش از دیدهٔ من میریزد
تا سهیل رخ تو کرده طلوع
از ذقن سیب یمن میریزد
گذری گر به حرم جلوهکنان
از در و بام وثن میریزد
در غم هجر ببین کز دل من
دشنهٔ پورِ پشن میریزد
معجز حسن نگه کن خاقان
مشک تر، برگ سمن میریزد
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.