فتحعلی‌شاه

غزل 79 | مرا بی‌تو به عالم جان نباشد

مرا بی‌تو به عالم جان نباشد

دلم را طاقت هجران نباشد

به دردی کرده‌‎ام خو ای عزیزان

که هیچش در جهان درمان نباشد

سرم را همچو گو جانان به زلفت

توانی زد اگر چوگان نباشد

نمی‌بینم به عالم دیده‌ای را

که از هجران تو گریان نباشد

بیا منزل میان جان و دل کن

مرا رازی ز تو پنهان نباشد

گریزد هر زمان از من به جایی

دلی دارم که در فرمان نباشد

ز هجرت سینه چاکم وقت یاری‌ست

تو را یاری به جز خاقان نباشد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.