غزل 88 | تا قیامت نمیشود آزاد
تا قیامت نمیشود آزاد
هر که در دام دوستی افتاد
تا دم مرگ یاد من بودی
ای که هرگز نمیروی از یاد
از کمندت نمیتوانم جست
مرغ پربسته میکنی آزاد
بیوفایی و از تو میترسم
دل به دستت نمیتوانم داد
بوالعجب کشوریست کشور دل
کز خرابی همیشود آباد
مینهد پای بر سر گردون
هر که سر را به دست دوست نهاد
نبود هیچ در دل خاقان
از دو عالم به غیر دوست مراد
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.