غزل 97 | کردهام با کافری من عهد و پیمانی دگر
کردهام با کافری من عهد و پیمانی دگر
بستهام عهد نوی با نامسلمانی دگر
بس که خون عاشقان در مذهبش باشد مباح
میکشد هر لحظه آن کافر مسلمانی دگر
کنده بودم دل به صد جان کندن از عشق بتان
باز شد روزم سیه از چشم فتانی دگر
چند روزی خاطرم از قید زلفی جمع بود
شد پریشان کارم از کاکل پریشانی دگر
از غم هجر تو ماندم زنده و گویند خلق
همچو خاقان بعد از این نآید گرانجانی دگر
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.