فتحعلی‌شاه

غزل 144 | هجران تو سوخت بس که جانم

هجران تو سوخت بس که جانم

هر دم ز دو دیده خون‌فشانم

حال دل من ز من چه پرسی

دل در بر توست من چه دانم

آخر ز تو دلستان من زار

کام دل خویشتن ستانم

درد غم عشقت ای دل‌افروز

آمیخت به مغز استخوانم

پا بر سر من گذار یک بار

عمری‌ست که خاک آستانم

خاقان ز غم مه زمینی

بگذشت فغان ز آسمانم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.