فتحعلی‌شاه

غزل 154 | هر کس که بدید لعلت ای جان

هر کس که بدید لعلت ای جان

دیگر نرود سوی بدخشان

بر گرد لب تو سبزه خط

خضر است و کنار آب حیوان

آبی که سکندرش طلب کرد

در کنج لب تو بود پنهان

تیرت به دلم رسید و بشکست

افغان که گرفت جان به تاوان

از بهر کمان ابروانت

جان‌های اسیر گشته قربان

در هجر تو نطق مانده عاجز

در وصل تو عقل مانده حیران

سرمایه پادشاهی ماست

لعل تو چو خاتم سلیمان

لعل تو که آب زندگانی‌ست

صد شکر که شد به کام خاقان

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.