فتحعلی‌شاه

غزل 177 | باده لعل تو را باده‌پرستان تشنه

باده لعل تو را باده‌پرستان تشنه

جان جانانی و جان باشدت از جان تشنه

در دندان و عقیق لب تو سیرابند

هم بدان بحر بود تشنه و هم کان تشنه

حسن پر آب تو چون دیده تماشا نکند

که بدان آب بود دیده و مژگان تشنه

شهرت چشمه نوشت که به ظلمات رسید

زآن سبب گشت به آن چشمه حیوان تشنه

گر دهی تشنه‌لبان را ز لب خو دم آب

نیست در بادیه عشق تو خاقان تشنه

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.