غزل 185 | به امیدی که امیدم برآری
به امیدی که امیدم برآری
سپردم جان به این امیدواریی
مگو از هجر من چون زنده ماندی
که من خود مردم از این شرمساری
چو از ما بگذری جانا نگه کن
نهانی بنگر آن دم جان سپاری
به عشقت پایبندم تا قیامت
از این بندم نباشد رستگاری
مکن کاوش به مژگان سینهام را
غمت در سینه دارم یادگاری
تحمل میکند جور بتان را
چو خاقان نیست کس در بردباری
تو سلطانی مسخر ملک حسنت
به پیش شاه باید خاکساری
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.