غزل 191 | دادهام باز دل خویش به چشم مستی
دادهام باز دل خویش به چشم مستی
از رفیقان شده از دست دل من دستی
از دل زار اسیران چه فغانها برخاست
تا تو در بزم رقیبان نفسی بنشستی
غم مخور قامتت ای سرو اگر پست شده
چون تویی طالع فرخنده من زآن پستی
از دل و دیده من چشمه خون بگشادی
وسمه ابروی خود تا بربستی
بود ربط من و تو ازل و اکنون تو
بیسبب رابطه را ای بت من بشکستی
چون کند زندگی از دست تو خاقان که تواش
سینه خستی ز ستم دل ز جفا بشکستی
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.