غزل 32 | به استقبال جانان جان من رفت
به استقبال جانان جان من رفت
محبت آمد و ایمان من رفت
سیه شد پیش چشمم نور خورشید
مسلمانان مه تابان من رفت
مجویید از مسیحا چاره من
طبیب درد بیدرمان من رفت
از آن ویران بود معموره تن
کز اقلیم بدن سلطان من رفت
زلیخای دلم را سینه شد چاک
به زندان چون مه کنعان من رفت
چرا چون غنچهام دل خون نگردد
کز این گلشن گل خندان من رفت
از آن گریم که نور دیده من
ز پیش دیده گریان من رفت
هزاران جان به خاک افکنده خاقان
شکار انداز چون جانان من رفت
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.