غزل 36 | یار هی نوبت دلداریهاست
یار هی نوبت دلداریهاست
بخت هی وقت مددکاریهاست
یار سرمست ز در میآید
عقل هی نوبت هشیاریهاست
بهر ایثار نثار جانان
دیده هی وقت گهرباریهاست
یار سرمست و رقیبان بیهوش
عشق هی نوبت طراریهاست
یار دارد سر قتل اغیار
تیغ هی نوبت خونخواریهاست
دل بیمار ز خاقان بردی
دوست هی وقت پرستاریهاست
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.