فتحعلی‌شاه

غزل 75 | بر جان گنه‌کارم گر دوست ببخشاید

بر جان گنه‌کارم گر دوست ببخشاید

دور از تو ندادم جان این جان به چه کار آید

باور نکنم تا حشر کاین زال دو صد شوهر

مانند تو فرزندی در دهر دگر زاید

جمعند پریشانان چون حلقه به درگاهش

تا او در دولت را بر روی که بگشاید

آن سر که به پای توست جا دارد اگر نازد

بر خویش چنان بالد چندان که به مه ساید

دانی ز چه رو هر روز بر خاک رهت افتم

خاک قدمت نوری بر دیده بیفزاید

بی‌دوست چه سان گردم در صحن گلستان من

آن سرو چمانم کو تا باغ بیاراید

جز قد تو سروی هست در باغ بگویم من

در سایه تو خلقی از لطف بیاساید

بر درگه او حیران با جان و دل و ایمان

تا یار برو آید تا حکم چه فرماید

در دهر حرامش باد تا حشر اگر خواهد

جز خون دلم جانان او باده بپیماید

چون تیغ کشد جانان گوید به فغان خاقان

یا رب که به خون من او دست بیالاید

بر رغم رقیبانم خواهم که دهم جان را

ترسم که ببخشاید ای کاش ببخشاید

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.