غزل 99 | دل را بگیر از دست من خواهی چو کردن بسملم
دل را بگیر از دست من خواهی چو کردن بسملم
ریزی چو خونم از جفا باری به دست آور دلم
بیرون نخواهد شد ز دل مهر توام ای ماهرو
مهر تو شد آمیخته ای ماه با آب و گلم
سر مینهم بر پای تو میرم بر آن بالای تو
آیی اگر روزی ز مهر ای ماه اندر منزلم
مجنون صفت خود کو به کو سرگشته میگردم که من
بر طلعت لیلیوشی از جان و از دل مایلم
خاقان نشست آن دلربا بیمدعی در بر مرا
بگشود آخر عقدهها از کار های مشکلم
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.