فتحعلی‌شاه

غزل 119 | ز آتش عشق تو ای پیمان‌شکن

ز آتش عشق تو ای پیمان‌شکن

دل چو شمعی هست در فانوس تن

کودکی خون دلم چون شیر خورد

کش لبان آلوده بینی از لبن

زآن دو مشکین طره پر پیچ و تاب

بسته‌ای بر گردن خلقی رسن

کرده‌ای کاکل پریشان یا رسید

کاروان مشک از دشت ختن

منفعل از طلعتت ماه فلک

شرمسار از قامتت سرو چمن

بودی ار در عهد تو کردی قبا

پیرهان را یوسف گل پیرهن

همچو خاقان کس نمی‌آرد برون

گوهر معنی ز دریای سخن

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.