فتحعلی‌شاه

غزل 125 | سرزنش نیست مگر بر دل و بر دیده من

سرزنش نیست مگر بر دل و بر دیده من

با همه خلق جهان چیده و برچیده من

بزمی از بهر تو آراسته‌ام ساقی کو

میش از خون دل و ساغرش از دیده من

قدمی رنجه نما کش دم رفتن آمد

رحم کن بر من و بر این دل رنجیده من

ناصحی خنده‌زنان گفت مده دل به بتان

وقت آن است که گریند به خندیده من

جورها رفت به خاقان و سزاوارش بود

جز جفا پیست بگو از تو پسندیده من

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.