فتحعلی‌شاه

غزل 145 | ای کاش به دل کنی تو یاری

ای کاش به دل کنی تو یاری

با خسته خویش سازگاری

هرگز نکنی به دلفگاری

ای دشمن جان و دل گذاری

در گلشن و بوستان ندانم

با غیر نشسته در چه کاری

من صید توام فتاده در خاک

ای صیدفکن که شهریاری

گفتی که بگیر کاکلم را

کی دست توان زدن به ماری

من ناله کنم ز بهر رویت

فریاد که رو به من نیاری

آمد پی دانه‌های خالت

افتاد به دام تو شکاری

خاقان غریب گفت دارم

از دوست فغان و دلفگاری

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.