فرخی یزدی

غزل 150 | زان طره به پای دل، تا سلسله‌ها دارم

زان طره به پای دل، تا سلسله‌ها دارم

از دست سر زلفت، هرشب گله‌ها دارم

کار تو دل‌آزاری، شغل من و دل زاری

تو غلغله‌ها داری، من مشغله‌ها دارم

در این ره بی‌پایان، وامانده و سرگردان

از بس که به پای جان، من آبله‌ها دارم

تا در ره آزادی، شد عشق مرا هادی

گم‌گشته در آن وادی بس قافله‌ها دارم

با آنکه ترا در دل، پیوسته بود منزل

با وصل تو الحاصل من فاصله‌ها دارم

آسوده نشد لختی، دل از غم جان سختی

با این همه بدبختی، من حوصله‌ها دارم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.