اسیر شهرستانی

غزل 320 | جفا جویی سپند آتش اوست

جفا جویی سپند آتش اوست

اجل مزدور خوی سرکش اوست

چو دید از سرگرانی کار ما ساخت

تغافل تیر روی ترکش اوست

به چشمم آشنا می آید از دور

مگر خورشید گرد ابرش اوست

اسیر از نا امیدی شادکام است

مگر حسرت شراب بیغش اوست

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.