اسیر شهرستانی

غزل 324 | بیقراریهای عشق آیینه دار خوی دوست

بیقراریهای عشق آیینه دار خوی دوست

همچو گل می خندد از سیمای عاشق روی دوست

شوخی جوهر ندارد خواب در شمشیر ناز

می نماید راز عاشق از خم ابروی دوست

دیده بر روی شکفتن همچو گل وا می کند

کاش دل هم یک گره می بود از گیسوی دوست

روز روشن از پر پروانه می سازد چراغ

گر نباشد غیرت عاشق نقاب روی دوست

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.