اسیر شهرستانی

غزل 431 | در دام تمنای تو گر بر سرم افتد

در دام تمنای تو گر بر سرم افتد

پرواز غباری شود و از پرم افتد

بر بیکسی خویش بنازم که ندارم

ترسی که هزیمت به صف لشکرم افتد

خورشید ز ضعفم نبرد راه به بالین

در سایه خاشاکی اگر بسترم افتد

پروانه پر سوخته خوی تو گردد

گر دیده آیینه به خاکسترم افتد

مانند سراب از جگرش دود برآید

در بحر اگر اشک شرر پرورم افتد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.