اسیر شهرستانی

غزل 483 | بیدل چه سراید به خیالی که ندارد

بیدل چه سراید به خیالی که ندارد

شوخی چه کند با پر و بالی که ندارد

رسواست به خود تهمت بیکاری عاشق

کو در دو جهان فکر محالی که ندارد

سوداگر درد است تهیدستی حسرت

پر محتشمی کرده ز مالی که ندارد

دیوانه ندیدیم چو بیعار اسیرت

خوشحال نشسته است به حالی که ندارد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.