فصیحی هروی

غزل 61 | شب بی‌خبرم حرف فراقت به زبان رفت

شب بی‌خبرم حرف فراقت به زبان رفت

گوشم به خروش آمد و هوشم به فغان رفت

روید چو ز خاکم جگر پاره بهاران

دانند که بر ما چه ز بیداد خزان رفت

ز آن غنچه طلب نکهت همت که لب خویش

نالوده به یک خنده ز گلزار جهان رفت

بیهوده درین بادیه مشتاب که از شوق

نقش قدم کعبه روان هم پی‌شان رفت

بگداخت ز بس از تب هجر تو فصیحی

شب سوی عدم دست به دامان فغان رفت

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.