فصیحی هروی

غزل 76 | سالها دیده ما را مژه دربانی کرد

سالها دیده ما را مژه دربانی کرد

آخرش برد و سراپرده حیرانی کرد

سینه بی جگر از زخم تو پهلو دزدید

حیرتش آمد و ناسور پشیمانی کرد

گنج دردی به تماشای دلم آمد و دوش

این مصیبت کده را واله حیرانی کرد

حکم عشقست که دود جگرش پخته کند

آن خس خام که با شعله گران جانی کرد

شوری چشم هوس بود که مشاطه حسن

رفت و از زلف تو تعویذ پریشانی کرد

شعله‌ای بودم و سیر جگرم بود هوس

عشقم آورد و در آتشکده زندانی کرد

شکر طغیغان جنون گوی فصیحی که سحر

خس ما را نفس شعله فسون‌خوانی کرد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.