فصیحی هروی

غزل 143 | ناله دردم و خوش بر سر کار آمده‌ام

ناله دردم و خوش بر سر کار آمده‌ام

از دل چنگ کنون بر لب تار آمده‌ام

آهم از شعله من باغ دلی آب دهید

که ز دریوزه جانهای فگار آمده‌ام

گریه‌ام کز جگر سوخته در دیده ابر

بهر آرایش رخسار بهار آمده‌ام

نخل نومیدیم و میوه من سوختن‌ست

اینک اندر جگر شعله به بار آمده‌ام

نی دل بلبلم و نی لب گل حیرانم

که درین باغ فصیحی به چه کار‌ آ‌‌‌‌مده‌ام

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.