فصیحی هروی

غزل 156 | بترس از آن که دمی دامن سحر گیرم

بترس از آن که دمی دامن سحر گیرم

چو شعله دم به دم از سوز سینه درگیرم

به کوی زخم فروشان روم به سنه چاک

هزار زخم در آغوش یک جگر گیرم

بیا شکفته و شیرین که گر مرا باشد

رخ و لب تو جهان در گل و شکر گیرم

به فتوی جگر از شمع خویشتن هر شب

هزار شعله به تاوان بال و پر گیرم

شدم مسافر اقلیم دل فصیحی‌وار

بود که دامن دردی درین سفرگیرم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.