فصیحی هروی

غزل 209 | جان را شکنج ساز و به زلف حبیب ده

جان را شکنج ساز و به زلف حبیب ده

وین مشت خاک تیره به چشم رقیب ده

در استخوان بدزد تب شوق شمع‌وار

و آنگاه نبض خویش به دست طبیب ده

بشکن طلسم وسوسه و بر در مراد

قفلی زن و کلید به دست نصیب ده

گر گل نصیحتت نپذیرد درین چمن

باری به ناله‌ای مدد عندلیب ده

دل تیره روز گشت فصیحی ز نقش غیر

آن لوح را بشوی و به دست ادیب ده

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.