اسیر شهرستانی

غزل 516 | کلفت زخاطرم دل بیدار می برد

کلفت زخاطرم دل بیدار می برد

زنگ از دلم پیاله سرشار می برد

بی گریه دست و پای تو موجی است در سراب

بیهوده عرض کوشش بسیار می برد

ناصح ز منع باده اگر نوش می کند

دیوانه را به دیدن خمار می برد

آواره گل ز آبله خون نچیده است

پایی که ره به کوچه زنار می برد

نازکدلان برای شگون می خرند اسیر

مفت دلی که حیرتش از کار می برد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.