فضولی

غزل 197 | سر مکش از من که از من دردسر خواهی کشید

سر مکش از من که از من دردسر خواهی کشید

هر دم از آه من آزار دگر خواهی کشید

چارهٔ بیداریم کن ور نه از افغان من

محنت بیداری از من بیشتر خواهی کشید

برنخواهم داشتن ای شمع چشم از قامتت

گر تو میل آتشم بر چشم تر خواهی کشید

انتظاری می کشم عمریست تا دانسته‌ام

کآفتابی تیغ بر اهل نظر خواهی کشید

سینه را پیش از گریبان چاک خواهم زد اگر

دامن از دست من خونین جگر خواهی کشید

خوش دلم زین رهگذر گر لطف می‌آیی برم

آه اگر روزی قدم زین رهگذر خواهی کشید

محنت خوبان فضولی نیست در دنیا همین

روز محشر هم عذابی زین بتر خواهی کشید

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.