فضولی

غزل 319 | گر چشم برخسار تو صد بار گشادم

گر چشم برخسار تو صد بار گشادم

هر بار دو صد سیل برخسار گشادم

فریاد کنان راز دلم پیش تو بگشاد

هر سیل که از دیده خونبار گشادم

آه از تو که ناگفته باغیار گشادی

هر راز که پیش تو من زار گشادم

تا چشم گشادم بتو دیدم ز تو آزار

فریاد که بر خود در آزار گشادم

بختم بنگر در ره او کز پی راحت

در رهگذر سیل فنا بار گشادم

گر سینه خراشیدم و خستم عجبی نیست

راهی بدل از بهر غم یار گشادم

کارم گرهی داشت از آن زلف فضولی

آن زلف گرفتم گره از کار گشادم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.