فنودی

شعر 12 | خاطر افسرده و دل خسته و تن ونجور است

خاطر افسرده و دل خسته و تن ونجور است

پا پر از آبله و کعبه ی مقصد دور است

غمزه خون ریز و مژه تیز و کمان ابروی دوست

زین میان کشتن ما بی گنهان منظور است

دوش تا خون که را ریخته آن نرگس مست

که نخورده می و امروز چنین مخمور است

آتش انداز در این پنبهٔ تن، خوش بگذر

آنکه بر دار فنا جای کند منصور است

تافت تا نور جمال تو به صحرای وجود

سینه سینای غم و مشغله ی دل طور است

خواهی اکسیر سعادت بنمایم به تو من

آه خونین سحر، دانهٔ اشک شور است

شیخ از دشمن بدکیش میندیش جوی

زانکه ما غره به حق، خصم به خود مغرور است

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.