اسیر شهرستانی

غزل 615 | قاصدی از گرد جولانش به هرسو می‌دود

قاصدی از گرد جولانش به هرسو می‌دود

از پی گرد نگاهش چشم آهو می‌دود

حسرت جاویدش از هر قطره خون گل می‌کند

خضر در دنبال ناوک خورده او می‌دود

در سواد زلفش از تاراج شوخی خواب نیست

وحشی رم خورده‌ای از هر سر مو می‌دود

خنده پنهان به رسوایی جنون بر می‌دهد

دل کجا دیگر به ذوق آن سر کو می‌دود

می‌نویسم نامه و از هر سر مویم اسیر

قاصد دیگر ز شوق آن جفاجو می‌دود

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.