فیاض لاهیجی

غزل 186 | ذرّه‌ای نیست که آیینة دیدار تو نیست

ذرّه‌ای نیست که آیینة دیدار تو نیست

خبر از خویش ندارد که خبردار تو نیست

گرچه نزدیک‌تر از جان منی بر لب لیک

وعده‌ای دورتر از وعدة دیدار تو نیست

درد دیرینة خود را ز که درمان طلبم

که طبیبی نشناسیم که بیمار تو نیست

طوطیان با که دگر نرد هوس می‌بازند

شکری نیست که خود طوطی گفتار تو نیست

پا‌بندی تو سرمایة آزادی‌هاست

سرو آزاد نباشد که گرفتار تو نیست

عشق آن نیست که خود را به میان بیند کس

هان به منصور بگویید که این کار تو نیست

تو نکونامی و عشق آفت شهرت فیّاض

جای این دستة گل گوشة دستار تو نیست

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.