فیاض لاهیجی

غزل 200 | در غضب رفتی و دل دوش از تو کامی برنداشت

در غضب رفتی و دل دوش از تو کامی برنداشت

کس به غیر از ساغر می لب ز لعلت تر نداشت

در ادای درد دل، چندان که امشب پیش یار

همچو اشک از پوست بیرون آمدم باور نداشت

کشت آخر آسمان ما را به صد افسردگی

آتشِ ما را نگه این مشت خاکستر نداشت

در ره امید او چون گرد ننشستم به خاک

کز رهم از باد دامان تغافل برنداشت

از نگه چون چشم او فیّاض را شرمنده کرد

آب شد بیچاره آخر چارهٔ دیگر نداشت

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.