فیاض لاهیجی

غزل 322 | یک شب که نه در وصال باشد

یک شب که نه در وصال باشد

هر لحظه هزار سال باشد

آنرا که تو در خیال باشی

تا حشر شب وصال باشد

قتل همه کن حرام بر خویش

تا خون منت حلال باشد

گر خون منست این دیت چیست

بگذار که پایمال باشد

ممکن نبود گذشتن از وصل

هر چند امرِ محال باشد

داد دل شکوه می‌توان داد

گر یک نفسم مجال باشد

کلکش منقار بلبلانست

فیّاض چه غم که لال باشد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.