فیاض لاهیجی

غزل 591 | حال خود را خراب می‌بینم

حال خود را خراب می‌بینم

مرغ دل را کباب می‌بینم

تا دَمِ آبِ تیغ او خوردم

بحرها را سراب می‌بینم

مردمی‌های چشم او بگذشت

دگر آنها به خواب می‌بینم

بسکه سرگشته‌ام به یاد رخت

ذرّه را آفتاب می‌بینم

هر سؤالی که داشتم فیّاض

از لب او جواب می‌بینم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.