فیاض لاهیجی

غزل 651 | اوج گیرد رتبة افتادگی از حال من

اوج گیرد رتبة افتادگی از حال من

تیره‌بختی سر به گردون ساید از اقبال من

بس که در افتادگی‌ها گرد بر رویم نشست

خاک بر سر می‌کند آیینه از تمثال من

من به راه وصل پویان روز و شب چون آفتاب

شام هجران هر قدم چون سایه از دنبال من

تا نسیمی می‌وزد بر من ز پا افتاده‌ام

هست هر برگ خزانی نامة احوال من

می‌فزاید غفلتم چندانکه عمرم می‌رود

به زبه چون بگذرد فیّاض ماه و سال من

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.