فیاض لاهیجی

غزل 653 | تا دورم از تو ای بت نامهربان من

تا دورم از تو ای بت نامهربان من

دورست شادمانی عالم ز جان من

چندان بگریم از غم دوری که سیل اشک

چون خس به کوی دوست برد استخوان من

با آنکه عمر من همه با یاد او گذشت

هرگز نگفت: یاوه سگ آستان من

جز گریه کس نکرده شبی میل صحبتم

جز ناله کس نبوده دمی همزبان من

فیّاض خوش دگر به زبان‌ها فتاده‌ای

ترسم به گوش غیر رسد داستان من

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.