اسیر شهرستانی

غزل 752 | سراپا یکدلم درد تمنای کسی دارم

سراپا یکدلم درد تمنای کسی دارم

همه تن دیده ام شغل تماشای کسی دارم

اگر گستاخم ای فرزانگان معذور داریدم

ز بی پروایی آن مه چه پروای کسی دارم

نگاهم گرده گلزارها در آستین دارد

سواد بینش از خاک کف پای کسی دارم

تمنا کشته تیرش تغافل زخم شمشیرش

ندانم اینقدر دانم که سودای کسی دارم

غبار من اسیر از سرکشی برخاک ننشیند

مگر در سر هوای سرو بالای کسی دارم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.