اسیر شهرستانی

غزل 756 | حرفی از شعله خویت به زبان می آرم

حرفی از شعله خویت به زبان می آرم

شمع را همچو نی امشب به فغان می آرم

غیرتم بین که ز تأثیر محبت هر دم

تا نبردم دلت از دیده نهان می آرم

گریه گرم و رخ زرد نظر کن که چو شمع

چمن شعله به گلگشت خزان می آرم

فهم آن بیهده گویی نکنم هرگز اسیر

اینقدر هست که حرفی به زبان می آرم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.