اسیر شهرستانی

غزل 771 | مستم پیاله بر سر افسانه می زنم

مستم پیاله بر سر افسانه می زنم

سنگ صنم به شیشه بتخانه می زنم

در آتشم به یاد رخی نوبهار کیست

برگل تپانچه از پر پروانه می زنم

گر دم ز سایه گل و خاشاک می رمد

حرفی ز آشنایی بیگانه می زنم

حرفی به گوش ساغر آیینه می کشم

دستی به دامن دل دیوانه می زنم

دارم دلی خرابی عالم دماغ نیست

جامی به یاد گریه مستانه می زنم

نازم به مشرب دل پاک اعتقاد اسیر

از توبه روزه دارم و پیمانه می زنم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.