اسیر شهرستانی

غزل 789 | تا از دل و دین جدا نگشتیم

تا از دل و دین جدا نگشتیم

با درد تو آشنا نگشتیم

بتخانه و مسجد و خرابات

ما در طلبت کجا نگشتیم

آیینه آفتاب بودیم

تا ذره خودنما نگشتیم

ممنون شراب یا دواییم

شرمنده از این هوا نگشتیم

جان صبر چکیده است ما را

خجلت زده جفا نگشتیم

بیهوشی دایم پیاله

غافل ز تو بیوفا نگشتیم

در چشم کسی نمی توان رفت

شادیم که توتیا نگشتیم

مانند اسیر در دو عالم

از سایه او جدا نگشتیم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.