قاسم انوار

غزل 318 | عشقش بخاک بردم و گفتم که: یا ودود

عشقش بخاک بردم و گفتم که: یا ودود

«ارحم لنا» که غیر تو کس نیست در وجود

طاقت نداشت نور خرد پیش نار عشق

خود را ز راه تجربه بسیار آزمود

زلف تو جعد شد،همه سرسبز و تازه ایم

خیری ز شب در آمد و در روز در فزود

گر زانکه یار پرده عزت برافکند

جان و روان بباز،چه فکر زیان و سود؟

جانها همه گدایی و دریوزه می کنند

زان جان سرفراز،که محوست در شهود

یک ساغری ز خم بلا نوش کرده ایم

سودای یار جبه و دستار مار بود

ای جان نازنین، بهوای تو زنده ایم

قاسم بشوق روی تو میخواند این سرود

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.