قاسم انوار

غزل 477 | لب مگز، عشوه مده باز، که ما مستانیم

لب مگز، عشوه مده باز، که ما مستانیم

گرچه مستیم ولی فن ترا می دانیم

چند گویی: ز کجا و چه نامی؟ برگو

بسر خواجه که ما نادره دورانیم

بی تو ماندیم، بتلخی همه ایام گذشت

ما درین قصه عجب مانده و چون میمانیم؟

هرچه باشد برود، عشق بماند جاوید

ما و این عشق دل افروز که جان در جانیم

عشق مست آمد و در خانه ما آتش زد

بس عجب نبود ااگر بی سر و بی سامانیم

با در دوزخ سوزان بتوان زیست مدام

بی تو فردوس برین را بجوی نستانیم

زنگ تقلید همه از دل قاسم برخاست

چون که در دایره نایره عرفانیم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.