قاسم انوار

غزل 547 | دل آشفته دارم، چشم پر خون

دل آشفته دارم، چشم پر خون

تنم عورست و جانم گنج قارون

بجانان آشنا شو، تا ببینی

میان گنج جان گنج فریدون

ز عالم فتنه برخیزد بیک بار

چو بر دوش افگنی آن زلف میگون

دلم آشفته گردد، عقل حیران

بدامانم بریزد اشک گلگون

مراد عاشقان آن روی نیکوست

که هرچند روز افزون روزی افزون

کسی کو مست آن دیدار باشد

چه جای باده نابست و افیون؟

دعای قاسمی دیدار یارست

بتشریف اجابت باد مقرون!

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.