قدسی مشهدی

غزل 28 | به کفر زلفت از آن تازه کردم ایمان را

به کفر زلفت از آن تازه کردم ایمان را

که تازه ریخته‌ای خون صد مسلمان را

ز حد فزون مکن ای داغ با دلم گرمی

که هیچ‌کس به تواضع نکشته مهمان را

قیامتی ز خرامیدنش بلند نشد

چه نسبت است به قد تو سرو بستان را

شب وصالم اگر رخصت نظاره دهی

چو شمع بر سر مژگان فدا کنم جان را

سرشک من همه‌جا می‌رسد نیم زان قوم

که شسته‌اند ز دامن جدا گریبان را

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.