قدسی مشهدی

غزل 264 | در آتشم از چهره برافروخته‌ای چند

در آتشم از چهره برافروخته‌ای چند

چون شعله ز هم سرکشی آموخته‌ای چند

روشن نشود بخت ز جمعیت داغش

در سینه دلم ساخته با سوخته‌ای چند

ریزند به سر خاک، پی صید ضعیفی

چون دام به هم، چشم تهی دوخته‌ای چند

چون جلد کتابند، بغل کرده پر اجزا

یک حرف ز صد سطر نیاموخته‌ای چند

قدسی مکن از اهل زمان شکوه، چه داری

چشم خوشی از ناخوشی آموخته‌ای چند؟

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.